به نام او عهدنامه با تو عهد می بندم تا زمانی که زنده ام و زنده ای، لذت تنانه ام معطوف به تو باشد، رضایت باطنی ام تو را خوشنود کند، و حضورم به همراه تو باشد در هرجا چه مادی و چه معنوی! سعید به سحر 14/اسفند/1387 این عهدنامه را به او دادم. الان 18/فروردین/1388 در بهترین مرحله ی ارتباطی در دوره مجردی هستیم از این جهت که می دانیم برای چه ماندیم و چرا رها نکردیم اگرچه برای کات کردن دلایل عرفی بسیاری وجود داشت. لجوجانه با او صحبت کردم و او با من. مثل همیشه همه ی جوانب را رو کردیم و تحلیل کردیم و همدیگر را نقد کردیم و به همدیگر هشدار دادیم که آبستن هرگونه ماجراییم. حالا می دانم که عهدم با او درست و مناسب بوده است. حالا می دانم که رابطه ی مجردی ما به پختگی خود رسیده است. درباره ی دنیاها همیشه باورم این بوده که تا دنیایی به تکامل نرسد دنیای دیگر به سلامت به دست نخواهد آمد. مثل دنیای قبل از این دنیا یعنی دنیای 9 ماهه ی در رحم بودن. اگر 6 یا 7 یا 8 ماهه به دنیا بیایی چه بسا باید مدتی را در مراقبت های ویژه باشی. همین گونه است این دنیا در نسبت با دنیای آخرت. و همین گونه است دنیای مجردی در نسبت به دنیای تاهل! پس دیگر رابطه ای از این جنس که حالا با او دارم را ادامه نمی دهم. از حالا با تمرکز به سوی تاهل و با هم بودن امن می روم. از حالا او را نمی بینم و سعی در تماس و ارتباط این شکلی ندارم و فقط تلاشم را متمرکز در این خواهم کرد که شرایط را برای دنیای تاهل آماده کنم. بعد از 1559 روز و شب رابطه ی مجردی با او، حالا در روز 1560، باید بگویم: سحری فعلاً خداحافظ!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 4:45 توسط سعید |
| ||||||