جشنواره ی تئاتره. و باید خوشحال باشم به عنوان تئاتری. ولی هیچ حسی از حواس ۵ و ۶ گانه و هم قوای سه گانه( وهمیه و شهویه و غضبیه)ام تحریک نمی شه و نشده! برام هیجان انگیز نیست! داشتم به استادم(تنها استادم تو تئاتر یعنی عباس ابوالحسنی) می گفتم که" یه چیزیو دوست داری و می بینی ۱۰ نفر دیگه هم دوسش دارن. اول خوشحال می شی. بعد می بینی وای! اینا که خیلی با تو فرق دارن. یا تو خیلی گُهی یا اینا! پس سعی می کنی یه جورایی دور شی از اون چیزی که دوسش داری!" حالا شده قصه ی من با تئاتر، فلسفه، سینما، ادبیات و...! ولی این دلیل نمی شه من جا خالی کرده باشم! هوی! توئی که گوه می بینمت! هنوز جا خالی نکردم! عصبانی نیستم! دارم راحت حرف می زنم! بیخیال! ادای باادبا رو درنیار و ادامه رو بخون! دیشب یه فیلم خوب دیدم که قدیمی بود:"بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار"!! از کیم کی دوک فیلمساز کره ای. لابد همه دیدینش! یه بار دیگه احساس کردم زندگی جریان داره و چه خوبه که من چشم دارم و می تونم ببینم. پارسال یه فیلم دیگه ازش دیدم:"بدگای" و عالی بود و ویران کننده! خدایا چه خوبه که این فیلمها هست! همین حالا هم از دیدن فیلم "margot at the wedding با بازی نیکول کیدمن و جک بلک و جنیفر جیسون لی" می آم. عالی بود. حالشو بردم. ببین! فیلم، داره هی تو رو از اخلاق عرفی دور می کنه ولی دوباره برت می گردونه سرجاش، و دوباره پرتت می کنه دورتر و باز می کشوندت تو خاطره، اخلاق، ... خوبه! اینه اون چیزی که ما می خوایم: تردید! تردید! حالا فکر کن برم تو صف جشنواره فجر! زکی!... البته، بگم ها! بلیط مجانی اگه بود یا مهمون اگه شدم و اگه به تمرینام برخورد نکرد و سگ خواب نشده باشم و کارگردان کار رو بشناسم و فاز بیخیالی و به تخمم به تخمم اگه گرفته باشم و داف خوبی اگه مسیرمو تغییر نداده باشه و قهوه مو خورده باشم و سیگاره رو کشیده باشم و چندتای دیگه... بازم زکی! نمی رم به این جشنواره ی... نه دیگه کوتاه بیا سعید! برو! با این اوصاف، برو!![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 7:2 توسط سعید |
| ||||||