من پُست قبلی رو زمانی گذاشتم که اصلاْ خبری از مرگ مادرم نداشتم. این اون تلخی نیست که باید بچشم و به دیگران بچشونم. پُستی برای مادرم که فروغ چشم من بود حتماْ می ذارم ولی نه حالا! متشکرم از همه برای بودنتون! از پست ها و کامنت ها! دوستتون دارم!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 16:18 توسط سعید |
فکرامو کردم: مزه ی تلخ زندگی رو بچشم و بچشونم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 7:20 توسط سعید |
به نام او عهدنامه با تو عهد می بندم تا زمانی که زنده ام و زنده ای، لذت تنانه ام معطوف به تو باشد، رضایت باطنی ام تو را خوشنود کند، و حضورم به همراه تو باشد در هرجا چه مادی و چه معنوی! سعید به سحر 14/اسفند/1387 این عهدنامه را به او دادم. الان 18/فروردین/1388 در بهترین مرحله ی ارتباطی در دوره مجردی هستیم از این جهت که می دانیم برای چه ماندیم و چرا رها نکردیم اگرچه برای کات کردن دلایل عرفی بسیاری وجود داشت. لجوجانه با او صحبت کردم و او با من. مثل همیشه همه ی جوانب را رو کردیم و تحلیل کردیم و همدیگر را نقد کردیم و به همدیگر هشدار دادیم که آبستن هرگونه ماجراییم. حالا می دانم که عهدم با او درست و مناسب بوده است. حالا می دانم که رابطه ی مجردی ما به پختگی خود رسیده است. درباره ی دنیاها همیشه باورم این بوده که تا دنیایی به تکامل نرسد دنیای دیگر به سلامت به دست نخواهد آمد. مثل دنیای قبل از این دنیا یعنی دنیای 9 ماهه ی در رحم بودن. اگر 6 یا 7 یا 8 ماهه به دنیا بیایی چه بسا باید مدتی را در مراقبت های ویژه باشی. همین گونه است این دنیا در نسبت با دنیای آخرت. و همین گونه است دنیای مجردی در نسبت به دنیای تاهل! پس دیگر رابطه ای از این جنس که حالا با او دارم را ادامه نمی دهم. از حالا با تمرکز به سوی تاهل و با هم بودن امن می روم. از حالا او را نمی بینم و سعی در تماس و ارتباط این شکلی ندارم و فقط تلاشم را متمرکز در این خواهم کرد که شرایط را برای دنیای تاهل آماده کنم. بعد از 1559 روز و شب رابطه ی مجردی با او، حالا در روز 1560، باید بگویم: سحری فعلاً خداحافظ!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 4:45 توسط سعید |
"بسم الله الرحمن الرحیم ـ لن ترانی!"
ـ هر چه بُعد، فزونی اشتیاق است، ابعد، ذات اشتیاق! ـ دلم برای بیروت تنگ شده است. همین که بیروت را ندیده ام دلم تنگ تر نشان می دهد. به مکه اگر بروم برای رایحه ی خوشی است که بیش از جاهای دیگر استشمام می شود شاید. به کربلا اگر بروم برای کسی است که در آنجا دفن است. به بیروت اگر بروم برای کسی است که در آنجا زنده است. شرف المکان بالمکین
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 3:52 توسط سعید |
حالا که چند روزی از سال نو گذشته، سال نوئی بوده برات؟ نمی دونم باید چی بنویسم. این... یکی بغل دستم نشسته که هی ازم چیزی می پرسه و انتظار داره جواب بدم و بهش می گم: دارم می نویسم!... دیروز اخراجی ها ۲ رو دیدم تو سینما. اخراجی های یک رو نرفتم سینما ببینم و تو اتوبوس دیدم. اینو که دیدم گفتم حالا فیلم شده و می شه بهش رید. اون اولی که تو قد و قاعده ی ریدن هم نبود و فقط می شد جامعه ی ایران رو ازش شناخت. جالب بود بعد از ۴۰ ، ۵۰ تا فیلم شاخ اسکاری و اروپایی و امریکای لاتین و شرق دور دیدن فیلمی از مسعود ده نمکی!! دلیل نوشتن پست جدیدی در این بلاگ، به دلیل خواب عجیبی بود که دیشب دیدم و هنوز نمی تونم تعبیرش کنم برا خودم! پ.ن: این پست هیچ ربطی به خوابم نداشت!
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 18:46 توسط سعید |
| ||||||