بعد از مدتها به تماشای تلویزیون نشستم و برنامه ی کودک نگاه کردم . از قضا ، برنامه ، اسمش " هر چی شما بگین " بود . یه نکته درباره ی دوران کودکی من و برنامه کودک اون موقع قابل ذکره که من درگیر فضای دو کارتون بودم که یکی خانواده ی دکتر ارنست بود و یکی دیگه مهاجران . همیشه اون جزیره و کلبه ی بالای درخت دکتر ارنست و خانواده ش برام جذاب و خواستنی بود . گاهی عاشق زن دکتر ارنست بودم . گاهی هم به این فکر می کردم که چرا نباید مرد کارتون مهاجران بشه شوهر زن دکتر ارنست ! خب نمی شد ! و نشد ! تا اینکه دیدم از سه برنامه ای که بچه ها باید برا برنامه ی هرچی شما بگین انتخاب می کردن یکی خانواده ی دکتر ارنسته . دو تای دیگه هم افسانه ی شجاعان بود و بچه های مدرسه ی والت . خلاصه منتظر بودم تا ببینم چی می شه . خواهر زاده و برادر زاده هام طرفدار افسانه شجاعان بودن . بهشون گفتم خانواده ی دکتر ارنست خوبه ها ! ولی اونا می گفتن افسانه شجاعان ! چند تا کارتون دیدم که جالب بود . تا اینکه مجری نتیجه ی برنامه رو اعلام کرد :" من فکر نمی کردم افسانه شجاعان این قدر طرفدار داشته باشه . من خودم طرفدار بچه های مدرسه ی والت بودم . ولی جالب بود . مدرسه ی والت ۱۷ درصد و افسانه شجاعان ۲۲ درصد و در نهایت خانواده ی دکتر ارنست ۶۱ درصد ! " نمی دونین چه ذوق بچه گانه ای ازم سرزد ! دو دستم و بلند کردم و به خواهر زاده و برادر زاده ام گفتم : "هورا ! ما برنده شدیم !" و این کاملاْ ناخودآگاه بود . قبل از این بزرگترا همش به بچه ها می گفتن کمتر کنین صدای تلویزیونو و وقتی خانواده ی دکتر ارنست شروع شد به من می گفتن : "سعید ! کمترش کن !" منم الکی کنترل رو دستم می گرفتم و کم نمی کردم ! خانواده ی دکتر ارنست بود . سالها ندیده بودمشون . خوابشونو دیده بودم بارها . مگه می شد به همین سادگی از دستش بدم ؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 18:26 توسط سعید |
با همه ی سختی به این تحقیر راضی ام ! حرف نومیدانه زدن ، ناامیدی نیست . من حرف نومیدانه کم زده ام . یا بنابر شکل زندگی و کاراکترم اساساْ نزده ام . به خودم اعتراض کرده ام ولی اعتراف نه . این رضایت از تحقیر من نیست . این رضایت از تحقیر بُتی است که خودم در ذهن دیگران ساختم بیخود ! کاش بتوانم سرعت شکستن این بت را بیشتر کنم ! من اعتراف می کنم خسته ام . من اعتراف می کنم جایگاه ساخته شده از من در ذهن دیگران جایگاهی پوشالی ست که بخشی از آن ناشی از ساخته های خودم است که به دیگران تحویل داده ام . من از این بت خسته ام . بتی که خودم ساختمش . من اعتراف می کنم در حال اعترافم . من روحیه ی قدیم را ندارم . به کم راضی ام . در حال تدارک سازگاری مدامم با آنچه شما از آن دم می زدید . با زندگی . با شکلی از زندگی که مدام است . از سید علی محمد ، سید محسن ، اسی عزیز ، محمد مهدی گدازگر تشکر می کنم . این یک تشکر تقدیری است . یعنی خواسته یا ناخواسته باعث شده اند به خودم بیشتر توجه کنم . مقابله و درگیری این دوستان در دوره های مختلف با من و شکل زندگی ام چه می خواستم یا نه ، مرا متاثر می کرد . حالا چه قبولشان داشتم یا نه . چه درست بوده یا نه . مهم تاثیر جدی ای بوده که این ماجراها بر روی من داشته است . خدا همه شان را نگه دارد . اگر به عذرخواهی و تغییر مسیر رفاقت ، کدورت این عزیزان نسبت به من از بین می رود عذر می خواهم . حداقل از بی توجهی ام عذر می خواهم !
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:3 توسط سعید |
تختخواب ما به عنوان محلی برای تنهایی ، و همینطور خلوت ترین جایی که خصوصی ترین فکرهایمان را قبل از خواب و درحین خواب ، در این مکان مرور می کنیم ؛ حیثیت خاصی دارد . ما حاکم تختخوابمان هستیم ! از وفتی که قرار است با کسی بخوابیم ، این قلمرو حکمرانی را با کسی شریک می شویم . آیا شریک می شویم یا یکسره این قلمرو را تحویل طرف می دهیم و عین رعیتی تحت حکم حاکم جدید عمل می کنیم ؟ زن از کودکی یاد می گیرد پنهان کار شود . هفته ای ، چند روزی خود را پنهان می کند . به او یاد می دهند که نوار بهداشتی اش را خودش نخرد و اگر هم خریداری شد در نایلون سیاه یا پوشیده حمل شود . به کسی توضیح ندهد که چه خبر است . او با امری مرموز و جبری مواجه است که جزیی از طبیعت اوست و اساساً نمی داند که چرا این هفته از ماه اینگونه می گذرد و چرا پنهانش می کند . این شرمگاه او ، قرار است چه گلی به سر او بزند که این همه قروقمیش و عفونتش را باید تحمل کند ؟ بیخود عادت می کند به پنهان کاری . حداقل 60 روز – 2 ماه – در سال ، این حال را در فیزیک و شرمگاهش تجربه می کند و در 20 سالگی ، حداقل یک سال و نیم با این اوضاع دست و پنجه نرم کرده و مثلاً در 25 سالگی که قرار است با کسی همزیست شود ؛ او قریب به 2 سال از زندگی اش را به پنهان کاری فیزیکی گذرانده است . زنها ، فیزیکشان را پنهان می کنند و این پنهان کردن ، مسئله ای کهن-الگویی است که هر چه می گذرد این کهن-الگو فاصله اش با فرهنگ کنونی بیشتر می شود و عوارضش عیان تر . زن ، خود را ناقص جنسی می داند . او می پندارد چیزی کم دارد و علاوه بر آن از آن جای نداشته هم هر ماه خون و چرک بیرون می آید . چه بد ! هم فکر کنی چیزی را از تو در آفرینش ات دریغ کرده اند و هم چند روزی را هر ماه تنبیهت می کنند که چرا آن را نداری ! پس وقتی کسی که آن چیز را دارد به قلمرو حکمرانی ات می آید احساس ضعف می کنی و حکومت را به او تحویل می دهی و خود را مفعول افعال جنسی او تلقی می کنی و عملاً فقط می شوی مزرعه ی کشت و کار آن موجود دارا ! حالا که خودت نمی توانی خوشبخت بی واسطه باشی ؛ پس دیگری که از تو برتر و داراتر است را به این رضایت و خوشبختی می رسانی ! این می شود راز رابطه ی تو با آن موجود دارا تا شاید آدمهایی به وجود بیاوری در سیستم تولید مثل که اگر دارا بودند چه بهتر ( دیگر درد و رنج تو را نمی کشند ) و اگر نبودند که همان آش و کاسه ها ! – از دست تو کاری بر نمی آید - . تو حسرت تختخوابت را می خوری که دیگر همان را هم نداری ! پ . ن : ممکنه دختر یا زنی غیر شرایط رو گذرونده باشه که حتماْ مواردی هست . چه خوب ! پ . ن : جالبه که دخترایی که میان نظر می ذارن بهشون بر خورده . ولی چی بگم که خوشحال شدم از این مقابله ولی نمی شه نگم که خیلی از جمله ها رو از خود دخترا شنیده بودم و جمع کردم چیزی نوشتم . گفتن اینکه یکی از این دخترا از حادثه ی تلخ تکراری پریود ( به زعم اون تلخ ) ۲ بار خودکشی کرده بود . نقل قول از همین دخترا بسیاره ولی خود دخترا خودشون بهتر از ما می دونن .
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 2:54 توسط سعید |
دلم می خواد این وضع که آرامم ... ادامه داشته باشه ! بدوبیراه و نقد و لطف و قربون صدقه ها کمکم کرد . از کسی دل چرکین نیستم و دلم می خواد کسی از من دل چرکین نباشه ولی نمیشه . خب بعضی ها از آدم یا کارای آدم بدشون می آد و می خوان فحش بدن یا نقد کنن . کم بدی نکردم تو زندگیم به این و اون . پس بد نیست همچین بعضی هاشون گاهی اوقات یه حالی به من بدن . فعلاْ در حال مرورم . خودم و دیگران و خدام .
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:16 توسط سعید |
| ||||||