پارسال در همین شب قدر ، اتفاق جالبی افتاد و بر حسب اتفاق ، مصاحبه و مقاله ای از مجتهد شبستری خوندم که خیلی خوشحالم کرد . طوری که اون شب با نور سپیده دم تو ذهنم ثبت شده ! بیشتر ، خوشی ام از پیدا کردن یه هم پیاله ی درشت و با ... ( جیگر ) بود که تونسته بود این شکل قرائت از دینداری رو با قدرت و بنابر قرآن به گفتگو بنشینه ! صبح قبل این شب هم سخنی از پیامبر ( هل الدین الا الحب ) منو جابجا کرد و روزمو به تامل نگه داشت تا شب که به نوشته های مجتهد برخوردم و مستی ام تکمیل شد ! تازه از یه زلزله ی روانی و اخلاقی در اومده بودم . تو خودم و با خودم حلش کرده بودم . آروم شده بودم که این سپیده دم کاملاً به جا اومده بود و همه چیو به جاش انداخت ! اون زلزله همه چیو تغییر داد ولی نمی تونستم به کسی بگم و هنوز هم توان گفتنش به همه رو ندارم . ولی بر همه ی شئوناتم تاثیر داشت بی اینکه به کسی بتونم بگم و انتقالش بدم . ولی مجتهد کاری کرد که کلیت تغییر رو با دیگران در میون بذارم و از نگاه خودم به مسائل و دغدغه های دینی حرف بزنم و صرف مصداق رو نگم . بعدش وارد دور تازه ای از زندگیم شدم که حالا وقتی نگاه می کنم اصلاً نمی تونم بگم یک سال گذشته ! خیلی بیشتر ! خیلی خیلی بیشتر ! خیلی دوست دارم بیشتر و بیشتر بگم از این یه سال ولی حیف ، میدونم در حوصله ی شما نمی گنجه ! فقط خواستم یه یادآوری تو این وب بنویسم ! و بگم : من از این یه سال توبه می کنم ! از این مسلمانی توبه می کنم ! یه بار تو این یه سال روابطم رو صفر کردم و حالا عقایدم رو صفر می کنم ! خالی خالی !
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 4:12 توسط سعید |
ناگهان خیابان یوسف آباد ترکید از خنده ی من و مهیار و تمام پیاده رو سرش به سمت ما شد ! صبح همون سپیده دمی که پست " حالم تعریفی ندارد " رو نوشتم با مهیار رفتیم خرید . تو راه داشتیم با مهیار حرف می زدیم راجع به مشکل من با اخلاق و همون قصه ای که تو پست قبل نوشتم . تا اومدیم حرف بزنیم یکی از همین فال فروشای کوچولو و البته این دفعه بامزه و سرو زبون دار اومد جلو و دستش رو دراز کرد . من نیتم رو تو دلم کردم و این بود : حافظ جان ! تو بگو این اخلاق رو چه کنم من ! فال رو باز کردم و ترکیدم ! به مهیار برگه نشون دادم و ترکید ! صلاح از ما چه میجویی که مستان را صلا گفتیم به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم . . . . حالا فعلاْ مارو به خیر و شمارو به سلامت !
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 3:36 توسط سعید |
حالم تعریفی نداره ! نه که بد باشه ولی تعریفی نیست ! این درگیری ها رو دوست دارم ولی خب یهو آدم ... دارم از یه بی قیدی میام ! از یه عمر کوتاه و کشیده ی بی قیدی و یا تلاش برای بی قیدی قابل تعریف کردن و انتقال دادن با شما حرف می زنم ! ... با شما ؟ راحت تر بگم ... می تونم ؟(خطاب به خودمه !) از زمانی که همه ی معیارها رو از زندگیم برداشتم و یا تمایل پیدا کردم که برشون دارم کمی اوضاع عوض شد ! البته یه معیار باقی موند و یا گذاشتم که باقی بمونه و اونم خودم و فقط تمایلات درونیم و یا جانم ... نمی دونم چی جوری این خود رو بی تعلق به دیگری ترسیم کنم ولی حکومت دیگری و یا هرچیزی که می خواست از بیرون برام زندگی کردن رو تعریف کنه رو دوباره دیدم و اونایی که به درد زندگیم می خورد برداشتم و اونایی که نمی فهمیدمشون و یا معطلم می کرد ویا اساساً بیهوده بود رو انداختم کنار ـاقلاً تا اطلاع ثانوی ـ ... ولی سخت شد و جذاب و پرکشش ! این رو اضافه کنم که من خداباورم ولی این خداباوری منو محکوم به اطاعت از هیچ متن و سیستم هدایتگری ای نکرد و فقط به صورت نشانه هایی خودشو نشون داد تا بتونم بعضی چیزها رو بخونم و ببینم ... باور دارم ، در آرامش ، جهان خوندنیه ! مبنا رو کردم زندگی و حظ از دنیا و همینطور آرامش و امنیت داشتن در همین مسیر ! ... جز مسیر چیزی برام اهمیت نداشت و نداره و به هدف خاصی فکر نمی کنم و فقط به ظرف اکنون با همه ی امکاناتش فکر می کنم ... اینایی که میگم بیشتر شاید شطحیات یه مخ قاطیه ... ولی همینه و شاید الان توانایی ندارم تو این حالم که زیاد تعریفی نداره (تعریف نداره !) درست انتقالش بدم ! من با اخلاق مشکل پیدا کردم اساسی ! با همه ی پیکره ی اخلاق و نه صرفاً آموزه های اخلاقی ! ... رک و راست مشکل اینه و تنظیم این مشکل با زندگی روزمره کمی دهن آدمو ... آخه اگه نتونم زندگیش کنم نمی تونم انتقالش بدم به دیگران ... بنای من تجربه به هر قیمتیه تا بتونم از همه ی ظرفیت زمان برای زندگی کردن به اون شکلی که می خوام بهره بگیرم ... باید بتونم !
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:6 توسط سعید |
"هلال عید به دور قدح اشارت کرد" باز بگین این حافظ رفیق ناباب نیست ! اولین سحری بود که با مِی سر شد و چه مستانه پای سفره نشستم و حافظ خوندم و قرآن واکردم و ماه مهمونی بزرگ شروع شد ! بذارین بمونه ! خب ؟ می خندم و شادم ! می بوسمتون ! دعام کنین !
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 7:8 توسط سعید |
شرایط طوری نیست که بتونم تئاتر کار کنم . اینکه هی تمرین کنی و ببینی کارت رد می شه و راهی جز ابراز شرمندگی پیش بازیگرا و عوامل برات نمی مونه کمی برام سخت که نه ، احمقانه شده ! تا اطلاع ثانوی تئاتر رو می ذارم کنار تا گروه هماهنگ پیدا بشه برا "تئاتر بی نتیجه" ( که بعیده ) و قصد دارم تمرکزم رو بذارم رو "داستان" و "فیلم" ! تا خدا چه خواهد ! تئاتر با هنر های دیگه این فرق رو داره که تئاتر با مخاطب به وجود میاد و معنی پیدا می کنه و وقتی این اتفاق نیفته ، کل پروسه تمرین خاصیت هنری خودشو از دست می ده و البته می مونه کلی تجربه که اونم فقط تو یه گروه خوب اتفاق میفته ... ولی اینکه بخوای آرتیست باشی با این شرایط نمی شه ! این تصمیم برا من که چند سالی تمرکزم رو تئاتر بوده یه کمی معلق کننده ست ولی می دونم که باید اینجوری بشه ! خوشحالم که این وبلاگ تبدیل شده به اولین جایی که حرفامو توش به تثبیت می رسونم و تبدیلش می کنم به بُرداری برا اجرای تصمیم ها ! جایی برای تقویم اراده !
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 3:53 توسط سعید |
| ||||||