تبليغاتX
بُهت

بُهت

منتظرم...

تو گفتی : "همه چی عوض شده." دقیقاً ! البته ما هم وانستادیم که همه چی عوض شه ؛ ما هم عوض شدیم و شدیم همه چی !

تو گفتی : "حرفهای زیادی پشت سرت شنیدیم. پشت سرت هم زیاد حرف زدیم." فقط می تونم بگم ما همه عوض می شیم پس این حرفها زیاد نگران کننده نیست ... زمان همه چی رو حل می کنه ، غمی نیست !

تو گفتی : "رفتی اما دلواپسی رسیدن به اون چیزی که می خواستی و همه ما می خواستیم تو ما بغض شد برات دعا کردیم. خیلی." ... بارها به یادتون گریه کردم و می کنم و این تعابیر تو هنوز برام سرزنده کننده و بغض آوره و شادم که دعای شما پشتم بوده و امیدوارم که هنوز هم باشه !

تو گفتی : "به خاطر همین فکر می کنیم سعید پرسا باید یک سعید پرسای واقعی بشه. همونجوری که توی گذشته ، حال ، آینده تصورش رو می کنیم." تمام تلاشم واقعی بودنه ولی این واقعیت اونقدر ظرفیتش بالاست که فکر می کنم که تاحالا تو رویا بودم و حالا دارم لمس واقعیت رو تجربه می کنم با همه ی عجیب و غریبه بودنش ... بردیای عزیز ! بردیای خاطره ! کاش به لمس دقیق واقعیت کاملاً دست پیدا کنیم و در کنار هم به هم بغض و لبخند واقعی که از رویا و خیال غلیظ تره هدیه بدیم ! منتظرم و می دونم که با هم می شیم و می شینیم در همین نزدیکی !

تو گفتی : "ما هنوز منتظریم پشت عکس واقعی سعید پرسا رو به وضوح ببینیم" این آرزوی من هم هست !

بردیای عزیزم ! دلم برای بردیا تنگ شده. روزی کلاهت رو کنار می زنم و پیشونیت رو پیدا می کنم و می بوسم.

در آخر بگم اونقدر خوشحال شدم و ذوق زده که نتونستم نامه ای بهت پست نکنم . از گروه آواک گفتی و یادآوریت کاری کرد که تصمیم قبلیم جدی شد و می خوام بیام بابل و این گروه رو دوباره از اول با بچه های اولیه ش شروع کنم . اینجا اولین دعوت رو از تو می کنم تا به بقیه هم وقتی اومدم بابل بگم که دوست دارم با هم دوباره شروع کنیم به خاطر خودمون و شهرمون ! و به خاطر خاطره هامون ! دوباره حتی اگه یکیمون بابل باشه و یکی تهران و یکی تبریز و یکی ... .

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 4:44 توسط سعید |


کافه تمدن رو اجاره کردم . 

نمایشنامه ی کافه آذر بهشت که ۱۴ کاراکتر داره رو دارم با دو بازیگر تمرین می کنم . کار جالبی می شه اگه از پسش بر بیایم .

یک شرکت تبلیغاتی و دکوراسیون داخلی قصد داره وارد فضای هنری بشه و نقشی تو سینما و تئاتر و هنرهای تجسمی داشته باشه . از من و حسین ( حقیقیان ، هم خونه ای ـ هم سفر هستیم ) هم خواسته ان که باهاشون همکاری کنیم ، من تو بخش تئاتر و حسین تو بخش هنر های تجسمی .

فیلم « دوسطر فرشته » تدوین شد و فقط باید صداگذاری بشه تا کامل شه .

قراره یه فیلمنامه ی بلند هم با یکی از دوستام ـ مهیار عزیز ـ بنویسیم که مشتاق شروع این همکاری ام .

قراره به زودی فاز مجله و فروشگاه سایت « آواک آرت » رو راه بندازیم .

تا خدا چه خواهد ! ... خدایا شکرت ! 

( کافه تمدن : پایین چهارراه ولیعصر ، کوچه سرمد ، پلاک ۸ )  

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:25 توسط سعید |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

تولد اولم باید اوایل اسفند 1359 بوده باشه، تو رحم مادرم
تولد دومم باید 11 آذر 1360 بوده باشه، تو این دنیا
تولدهاي ديگه اي داشتم ولي نه به وضوح اين دوتا


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386



پیوندها

AVAK theatr group
محمد بیروت
حسین حقیقیان
محمد منتظری
محسن دربدريها
زینب بیراهه
مهدی آرام نژاد
مهدی روشن ضمیر
کامبیر میرزایی
بردیا بیژنی فر
حسین شیردل
معصومه ضیایی
سمیه شجاعی
رضا شیشه گران
آرش سلطان زاده
یاسمین
احسان هبیج
امیر اقتنائی
حسن شیردل
تجربه های اخیر ( تئاتر )
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


FreeCod Fall Hafez

آمار وبلاگ

  • کاربران آنلاین :

  • بازديدها :

خدمات وبلاگ نویسان

خدمات وبلاگ نویسان جوان