شده از همه چی پُر شید و بخواید از صفر شروع کنید ؟ گریه دارم از پُری ! ولی اصلاً بد نیستم … حتی می خوام رابطه ام با سحری که پست قبل بهش نوشته شده بود و حسین و علی که از عزیزترین آدمان برام و سیاوش که با هم شروع یک عمقیم تو رابطه ، به صفر برسه . می خوام همه چیز و همه کس به صفر برسه و از نو شروع کنم ! می خوام از نو ! دوباره از نو همه شون رو پیدا کنم یا نکنم ! همه چیز و همه کس ! میشه ؟ نمیشه ؟ سخته ولی با این عهدم که با خودم بستم چه کنم ؟! من با خودم به این عهد رسیدم که به هر چی باور پیدا کردم انجامش بدم ! ولی سخته ! خدایا ! این مرحله سخته !
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:29 توسط سعید |
خب حالا می تونم راحت تر خودمو ببینم و به خودم بگم داری چه کار می کنی تو ؟ از یه جایی دچار یه ماجراهایی شدم که برام کلی تجربه داشت و کلی هم تغییر کردم ... ولی خب الان سوالم از خودم اینه که محصول این چند ماه تجربه ی خاص چیه ؟ از یه جایی یه اتفاقاتی افتاد که فقط تاثیرش تو زندگی نتی ام این بود که وب "غلظت زندگی" رو که برای گفتن از غلظت های واقعیت واکرده بودم رو بستم و وب "بهت" که از مبهوت کنندگی واقعیت می گفت رو شروع کردم ! من مبهوت واقعیت بودم ! حالا شرایط تغییر کرده و دوباره غلظت زندگی رو دارم حس می کنم ... سحر ! از یه زمانی یه ارتباطایی به وجود اومد که من تونستم خودم و باورهامو به محک زندگی و تجربه بزنم ... مثلاً کمترین و شاید بزرگترین تاثیر این ارتباطا تو این مدت این بود که عنوان زندگی من معلوم شد : زندگی تجربی با همه ی لوازم و آزمونها و خطاها ! ولی سحر ! این نام آدمیه که تونست پا به پای تجربیات غریب من بیاد و با بودنش به شکل تجربه های من قوام بده ... و اصلاً اگه بگم با بودنش تونست به اونا شکل بده بهتره ! سحر تنها آدمی بود و هست که علیرغم کاراکترش( که راحت کات می کنه و خودش به راحتی می تونه زندگی مستقلی داشته باشه و گلیم مادی و روانی وذهنی خودشو از آب وتاب بیرون بکشه ) کنار من و تجربیات حساسیت برانگیزم ایستاد و تامل کرد و سکوت کرد و حرف زد و محاکمه کرد و به موقع دور شد و به موقع نزدیک شد و ... ! من بعد از ۲ سال و چند ماه رابطه ی عمیق و بی دغدغه وارد رابطه های دیگه ای شدم که می تونست به راحتی رابطه ی من با سحر رو کات کنه ولی این نشد ... البته قابل ذکره که در طول این روابط جایگاه سحر محفوظ بود و اصلاً این روابط از نوع هرزگردی مردانه نبود که اگر این بود نیاز به گفتن و گزارش دادن به سحر نبود و به قطع هم سحر به سادگی قلم قرمز رو سعید کشیده بود ! بگذریم از توضیح این تجربیات که نمی دونم چقدر قادر به گفتنشم و چقدر مرتبط به بحثه ! حالا می خوام برگردم به غلظت زندگی ! می خوام از غلظت های واقعیت بگم ! با سحرم ! این پست رو هم سحر جمعه می نویسم و این ساعات و این روز برام عزیزترین ساعات و روزه ! خدایا ! غظت ! خدایا ! غلظت ! خدایا ! غلظت !
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 5:39 توسط سعید |
گذشت این ماجرا ! مونده م چه مملکتیه که نمیشه توش این ماجراها رو نوشت ! کمکم کنین ! من چه کنم که هر چی می نویسم باید فکر کنم قابل چاپ و اجرا و اکران نیست و فقط در صورت سفارشی نویسی امیدی به من هست ؟ آخه در این صورت که من دیگه سعید پرسا نیستم ! ترجیح بدم ننویسم یا بنویسم ولی در لفافه ؟ اَه ! حالم به هم خورد از این لفافه !
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 5:24 توسط سعید |
| ||||||