نشستین و گوش دادین و تحلیل کردین ! این ماجرای اخیر ـ درست یا نادرست ـ رو بهانه کنم تا سوالاتی رو بگم : چطور میشه آدم چیزی که فقط "شنیده" رو مبنای شناختش از کسی می ذاره که مدتی باهاش رابطه ی "حضوری" داشته ؟ چطور میشه که آدم بنابر اون شنیده ها با کسی مشکل پیدا کنه که مدتها باهاش بوده ولی بعد از مشکل پیدا کردن حتی حاضر نشه باهاش حرف بزنه ؟ چطور به راحتی تن میدیم به جمع و حرفایی که توش به سادگی درباره ی دیگران حرف زده می شه و تا کسی از جمع خارج می شه سریعاْ پشتش حرف می زنن و تا طرف میاد همه چیز عادی میشه و حتی عالی ؟! چرا با کسی مشکل داریم رو در رو باهاش حرف نمی زنیم یا باهاش دعوا نمی افتیم و یقه به یقه ؟ دقت کردین این مثل "تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها" چه قدر حکیمانه ست در مقابل مثل "یک کلاغ و چهل کلاغ " ؟ اصلاْ جدا از این مسائل واقعاْ چطور میشه آدم به سادگی دیگران رو خراب کنه ولی جلوش به روی خودش هم نیآره ؟ پ.ن : با عرض معذرت از دوستای وبلاگی ام ! این جا یکی از بهترین جاهایی بود که می شد این سوالات رو از جمعی از دوستای قدیمی و جدیدم بپرسم ... اگرچه شما هم با جواب دادناتون می تونین به من و اونا کمک کنین !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 4:47 توسط سعید |
از یه زمانی تصمیم گرفتم رستاخیزی زندگی کنم ( این عنوانیه که خودم گذاشتم روش) . یعنی واقعیت خودم رو رو کنم همونجوری که قراره اگه محشری باشه باشم ... حالا سخت شده ... خیلی ! ... شکل تغییراتم داره منو از خیلی ازچیزها و آدمها دور می کنه و همین طور به خیلی از چیزها و آدمها نزدیک ! ... از این اوضاع راضی ام ولی بخشی از این تغییرات رو برای بعضی از آدمها رو کردن سخته چون نمی دونم چی میشه ... نوشتن تو اینجا قراره به من کمک کنه ... برخی از روابط اهمیت چندانی ندارن پس مهم نیست که نباشن یا تاریخیتی ندارن که آسیبی به جایی بزنن ولی بعضی از روابط هم تاریخیت دارن و هم مهمن ! مهمه که باشن ! حالا مشغولم به این که این واقعیت درونی رو که هر روز در حال نشون دادن جلوه های مختلف از خودشه رو چه کنم ؟ آیا سنگینی یه رابطه باعث میشه من بخشی از خودمو پنهون کنم ؟ آیا این شکل از درگیری و هم اهمیت اون رابطه باعث میشه من فکر کنم که واقعیت درونیم اشتباه رفته ؟ آیا باید واقعیت رو عیان کنم به هر قیمتی ؟ آیا باید به شکل عرضه ی خودم تو اون رابطه فکر کنم و شکل عیان کردنم که میزان آسیب رو پایین بیارم ؟ آیا این پست هم شروع یک عریانیه ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 2:55 توسط سعید |
مدتیه نیستم . ولی فکر کنم من بعد بیشتر بنویسم . راستش یه جورایی نمی دونستم چی باید بنویسم !! گفتم از اوضاع خودم بنویسم شاید موتورم راه افتاد . نمایش " گمگشته باز آید ... به کافه آذربهشت " که یکی دوماهی تمرینش کردیم تو بازبینی تئاترشهر رد شد . گفتن مبنای نمایش روابط نامشروعه ! سفارش نمایشنامه از شرکت واحد گرفتم که فعلاً طرحش رو نوشتم و انگاری مقبول افتاده شکر خدا ! سفارش فیلمنامه ی بلند سینمایی گرفتم که این هم شکر خدا طرحش مقبول افتاد که این روزها باید فیلمنامه شو تحویل بدم ! یه نمایشنامه ی موزیکال هم شروع کردم به نوشتن که قراره برسونم به جشنواره ی کارنامه . تا خدا چه خواهد ! از اوضاع شخصیم هم باید بگم که از یه آبستن ۹ ماهه در اومدم و حالا رهای رهام از هرچی اضافات ! شکر خدا ! به ضرب واقعیت، هم خودمو تو این ۹ ماهه بهتر شناختم و هم دیگرانی که درگیرشون بودم ... بعد از خرابی ها ی اول به گمونم خدا به ساحل امن رسوندتم ! کاش بتونم از این ۹ ماه بیشتر بنویسم تا بگم چه جور قطعی ها حیثیت خودشونو از دست می دن؛ بی که فکرشو کرده باشی !
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 4:48 توسط سعید |
| ||||||