تو با کسی هستی . می دانم . من با کسی هستم . می دانی . با این حال وقتی با کسی می نشینم چپ نگاه می کنی . البته تو هم اگر با کسی بنشینی حال من دگرگون می شود . طوری نمی شوم که بفهمی . ولی خودم که می فهمم . تو با کسی هستی . در همان آن با کسی دیگر می نشینی یا شاید می خوابی . من با کسی هستم . در همان آن با کسانی می نشینم و هم می خوابم . ما به هم نمی گوییم که چرا ! به با هم بودنمان در فرصت های کوتاه خوشنودیم . امّا کفایتمان نمی کند . این را هم در تو احساس می کنم و هم از حال خودم خبر دارم . به شکل غریبی با رفتارهایمان به هم اعلام می کنیم ـ مصرّیم ـ که نیازی به باهم بودنمان نداریم . که چه دردی از هم می توانیم دوا کنیم ؟ تو اساساْ به آنچه من باور دارم باور نداری . تو اساساْ انسان شادی نیستی . در حالیکه مبنای زندگی من شادی ست . تو پر از استرسی . در حالیکه من استرس را درک نمی کنم . تو با رفتارهایت٬ طرز پوششت٬ حرفهایت و حتی نگاه کردنت در حال جذب دیگرانی و می خواهی جلب توجه کنی . در حالیکه اصلاْ و اساساْ حوصله ی این نوع شرکت در جمع ها را ندارم . تو هیچ ربطی به من نداری . و شاید من هم هیچ ربطی به خواسته های تو نداشته باشم . امّا ... غم سنگینی که در چشمانت هست ـ همیشه ـ منتظرم نگه می دارد . پ.ن : این یک داستانک ... !!
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:14 توسط سعید |
| ||||||