چند شب پیش ـ یک شب قبل از برف ـ داشتم برا سیاوش ـ دوستم ـ فیلمنامه ای که بنابر نمایشنامه ش نوشته بودم رو می خوندم . ساعت ۴ و نیم بود و بچه ها خواب بودن . من و اون تو آشپز خونه بودیم و اون شب شب اول ژانویه بود ... وسط خوندن یهو صدای شرشر اومد ... سیاوش گفت : بارونه ؟ گفتم : نه این پشت سقف داره ! بعیده ! پنجره رو وا کردم دیدم عجب شرشری ! به هم لبخندی زدیم و احساس کردیم اگه بریم زیر بارون قدم بزنیم این موقع شب چه حالی میده ! و نکته ی جالب این بود که تو نمایشنامه ی سیاوش کلاْ فضا بارونی بود و این هماهنگی قشنگ به نظر می اومد ... ولی نشستیم تا متن خونده شه ... بعدش هم کلی حرف زدیم و خوابیدیم ... صبح صاحبخونه تلفن کرد که بیاین پایین این لوله توالت تون ترکیده و از ساعت ۴ و نیم تاحالا داره شرشر آب ازش میاد ! ... توضیح می خواد ؟ این واقعیت همه بارون هاییه که ما باهاش کلی صفا می کنیم !
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:48 توسط سعید |
اون روزی که شنیدم شاملو مُرد مبهوت نشدم چون باورش نمی کردم که یه اسطوره ی زنده زمانی که من هم هستم ... حالا رادی ... چند روز باید بگذره تا مبهوت شم ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:53 توسط سعید |
مگه حتماً بايد همه چيز سر جايي كه انتظار ميره اتفاق بيفته ؟ گاهي مي شه جاي چيزها رو عوض كرد ، شايد قشنگ تر به نظر بياد ( كسي چه مي دونه ). مثلاً به جاي يه روز براي تبريك تولد ، يك ماه تبريك بگي . چه فرق مي كنه تمام ماه متعلق به كسي كه توش اجازه گرفته تا باشه و زندگي رو با همه ي غلظت هاش شروع و تجربه كنه ، و اين اجازه رو داره كه يك ماه به خاطر اين مهم تبريك و شاد باش بشنوه . *** قرار بود 11 آذر تبريك نامه رو به پست تحويل بدم ولي به علت آب و هواي بد نتونستم چند روزي از خونه بيرون بيام و به پست سر بزنم ولي به محض آفتابي شدن هوا معطل نكردم . ناراحت نيستم و شايد كمي هم راضي ، چون قشنگيه يه تولد به اينه كه وقتي و درزماني كه اصلاً انتظارشو نداري هديه بگيري . همه اينها رو گفتم... كه زاده شدن تو رو تبريك گفته باشم ، و شادم مي كني اگر تمام حس هايي رو كه توي تك تك حروف اين تبريك نوشت هست ، ازم قبول كني . " بزرگترين و دل انگيزترين تجربه زندگي ، آن است كه ببخشي، بي آنكه چشمداشت حتي يك تشكر را داشته باشي . تو ... حتي مديون كسي هستي كه بخشش تو را پذيرفته است " پس عشق ، محبت و بهترين آرزوهاي من رو بپذير تا بزرگترين و دل انگيزترين غلظت زندگي رو داشته باشم . ///7/
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:6 توسط سعید |
| دوشنبه 3 دی1386 ساعت: 22:41 | توسط:آرش | ||||
| سلام سحر خانم و سعید جان. بهتون تبریک میگم، بخصوص به تو سعید. ![]() همیشه شاد باشین. ![]() | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| تبريك نامه | |||||
| دوشنبه 3 دی1386 ساعت: 16:9 | توسط:حسین | ||||
| سعید!نمی تونم غبطه ی خودم رو پنهون کنم.از این همه غلظت عشق و.... بغض کردم.چه خوبه سحری به این غلظت تو زندگیه آدم باشه تا با تاریکیهای شب دعوامون نشه.سحر خانم!از لطفت ممنونم.از اینکه گاهی به خونه ی من سری می زنی یا اینکه اومدنت رو بهم خبر میدی. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| تبريك نامه | |||||
| یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 14:13 | توسط:یاسمین(ساحره) | ||||
سلام بابایی جونم! اول از همه بگم که ببخشید که روز تولدتونو نتونستم تبریک بگم...اخه من نمیدونستم کی هست! .....راستش بابایی جون این مدت منم زیاد نمیام اینترنت! آخه بابابزرگم پیش ماست و واسه یه مدتی اتاق من به پدربزرگم تعلق داره که توش استراحت میکنه و من زیاد کامپیوتر روشن نمیکنم!...واسه بابابزرگم دعا میکنی بابایی جونم؟ مرسی بابایی گلم..اگه تونستی بهم سر بزن...خیلیییی خوشحال میشم!![]() | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | [ نظر خصوصی ] | ||||
| تبريك نامه | |||||
| شنبه 1 دی1386 ساعت: 15:53 | توسط:سعید ( خودم ) | ||||
مرسی سحرم ! اومدم آپ کنم ولی پست معرکه و شوک بر انگیزت رو دیدم ... آخه وبلاگ مثل اتاق خصوصی آدم می مونه و وقتی یکی می تونه از توش حرف بزنه یعنی تویی و این برام جذابه !![]() ![]() | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| تبريك نامه | |||||
| شنبه 1 دی1386 ساعت: 11:21 | توسط:ستاره | ||||
واییییی چقدر عالی ...حسودیم شد![]() به روزم به من باز سر می زنی؟؟ | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| تبريك نامه | |||||
| شنبه 1 دی1386 ساعت: 2:24 | توسط:سولماز | ||||
ببخشیدا. یه عکس العمل آلرژیک هست اما: ![]() | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| تبريك نامه | |||||
| جمعه 30 آذر1386 ساعت: 20:38 | توسط:ستاره عشق | ||||
| سلام عیدتون مبارک ![]() و غلظت شیرینی زندگی به کامتون! | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| تبريك نامه | |||||
| جمعه 30 آذر1386 ساعت: 20:37 | توسط:ستاره عشق | ||||
| يلدا يعنی زندگی آنقدر کوتاه است که حتی يک دقيقه بيشتر با هم بودن را بايد جشن گرفت . و يلدا يعنی عشق و آرزوهايی که شبگردان آنرا بيشتر خواهند فهميد | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| تبريك نامه | |||||
| جمعه 30 آذر1386 ساعت: 13:30 | توسط:آیدا(شاهزاده کوچولو) | ||||
سلام بابایی سعید گلم!خوبی؟منو ببخش که سعادت نداشتم بیامو روز تولدتو بهت تبریک بگم....من همین امروز اومدم اینترنت بعد مدتها... تولدت با تاخیر مبارک باشه امیدوارم روزهای خوبیرو در پیش رو داشته باشی....دلمم واست خیلی خیلی تنگ شده بود....![]() شب یلدای خوبی داشته باشی....همه ی شادیاتم اندازه ی شب یلدا طولانی باشه... من وبلاگمو آپ کردم دوست داشتی بیا پیشم خوشحالم میکنی. ![]() ![]() ![]() | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| تبريك نامه | |||||
| جمعه 30 آذر1386 ساعت: 1:34 | توسط:شاید علی | ||||
| چه قد این روزا دلم می خواد مثل قدیما بشینیم تا صبح تو سرما و گرما بگیم و بشنویم و دعوا کنیم و... بی دغدغه و بی حساب و کتاب آی که دلم تنگه.. من دلم می خواد برگردم.. | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| تبريك نامه | |||||
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:58 توسط سعید |
| ||||||